تجربه‌ی ناب

ElhamSaturn Haircut

به نظرم همه‌ی دخترها باید این تجربه‌ی ناب را داشته باشند. اینکه به یکباره از موهای بلندشان کلافه شده باشند و در یک عمل ضربتی، قیچی را بردارند و موهایشان را تا بالای شانه هایشان بزنند.

همین چند شبِ پیش…
مشغول چک کردنِ ایمیلم بودم. به یک باره از جایم بلند شدم و موهایم را با یک کش، محکم بستم. در یک دستم موهایم را گرفتم و در دست دیگرم قیچیِ خیاطی و بعد…
قیــــــــــــــــــــــــــــچ
موهایم روی زمین ریخت. یک حس ِ تازگی و شادابی همرا با عذاب وجدان و ترس به سراغم آمد. البته حسِ “مولان” هم به سراغم آمد :)). تجربه خیلی خوبی بود. الان موهایم را دوست دارم با اینکه یکسان ومرتب نیست ولی هنرِ دستِ خودم است.
ElhamSaturn Mulan

یک روزِ فوق العاده

ElhamSaturn LovelyDay Cake

بدون شک همه‌ی روزهای خدا، خوب و دوست داشتنی هستند. اما بعضی از روزها بدجوری دوست داشتنی می‌شوند. دوست داری آن “روز” را بغل کنی و ببوسی‌اش. مثل همین امروز.
یک روز دوست داشتنی می‌تواند اینطور شروع شود.
شبِ قبل، یادت رفته باشد ساعت را کوک کنی اما با صدای اذان از خواب بیدار شوی. نه از آن بیدار شدن‌هایی که دلت بخواهد باز بخوابی و ناراحت شوی که چرا بیدار شدی؛ بلکه خوشحال و پرانرژی بلند شوی و روی تختت بشینی و به صدای اذان گوش دهی و روحت از صوتِ خوشِ موذن شاد شود. بعد از شنیدنِ «اشهد ان محمد رسول الله»، تندی پیش خودت دو مرتبه « اشهد ان علیا ولی الله» بگویی که اذان ناقص نشنیده باشی. بعد سرحال بلند شوی و وضو بگیری و نماز بخوانی. اما باز هم دلت نخواهد که بخوابی. آن‌وقت کتابِ دانشگاهت را بیاوری و روی تخت چهارزانو بشینی و درس بخوانی. چقدر مباحث درسی، قابل فهم تر می‌شوند در این ساعت. بعد یک صبحانه مفصل آماده کنی و بخوری. پر انرژی و شاد آماده شوی و ده دقیقه قبل از شروعِ کار، در محل کارت حاضر شوی. در لابلای کارها، یک دفعه یک ایده‌ی ناب به ذهنت برسد و همه‌ی جوانبش را بسنجی و با خواهرت در میان بگذاری و بعد تصمیم بگیری و اولین قدم برای عملی شدنش برداری. کارت به خوبی تمام شود و پیاده به یک مرکز خرید بروی و برای چند نفر از دوستانت هدیه بخری. و چه کاری جذاب تر از هدیه خریدن. اصلا هیچ چیزی به اندازه‌ی هدیه دادن و هدیه گرفتن، دل آدم را شاد نمی‌کند.
آنوقت یک کاپ کیک خوشمزه‌ی شکلات‌آلبالویی بخری و بروی در صف تاکسی بایستی. سهم تو یک تاکسی بنفش خوشرنگِ مخصوص بانوان شود. با ذوق سوار شوی و به راننده تاکسی بگویی که اولین بار است که سوار تاکسیِ بانوان میشوی. او هم ذوق کند و بپرسد کجایی هستی. وقتی متوجه می شود ایرانی هستی، برایت رادیوشما را بگیرد تا آهنگ های ایرانی بشنوی.
بیایی خانه و خریدهایت را یکی یکی نگاه کنی و پیش خودت فکر کنی که کدام سهمِ کدام دوستت شود و برای دیدنشان روزها را بشماری که چند روز دیگر این هدیه ها به دست صاحبانشان میرسد. بعد یک قهوه ی خوشمزه درست کنی و با کاپ کیک خوشمزه ات نوش جان کنی و با عزیزترین کسانت همصحبت شوی و خستگی‌ات را کم کنی.
بعد بروی آشپزخانه و یک خورشت خوشمزه ی محلی با همراه برنج درست کنی و غذا که بار گذاشتی بیایی همه روزت را بنویسی تا برای همیشه در خاطرت بماند.
یک روز مفید و فوق العاده. پر از کارهای مثبت و دوست داشتنی. اینها، همه‌ی امروزِ من بود. این حس که همه‌ی ساعت روزت را صرف کارهای مفید و هدفمندت کرده ای، روزت را فوق العاده می‌کند. دو چندان دوست داشتنی اش میکند. دوست داری روزت را بغل کنی و ببوسی اش.
ElhamSaturn LovlyDay Cake

خوشحالی

ElhamSaturn  Post

خسته و کوفته از سرِکار بیای خانه – مخصوصا اینکه نصفِ راه را پیاده آمده باشی – بعد وارد اتاقت شوی و با همچه صحنه ای روبرو شوی. یک بسته ی بزرگ با لوگوی پست «جمهوری اسلامی ایران» که روی تختت جا خوش کرده و منتظر است تا بازش کنی. با دیدنش خستگی یادت می ماند؟

ElhamSaturn  Soghati

چیزهای مربوط به خودت را جدا کنی و با ذوق و شوق در کنارِ هم بچینی و هی عکس بگیری و بعد یکی یکی بررسیشان کنی و هی ذوق کنی و قربان‌صدقه‌ی خواهرت بروی.

خانواده

ElhamSaturn OwlFamily

داشتنِ فرزند کمتر، نشانه‌ بافرهنگ و تحصیلکرده بودن نیست. از نظرِ من، خانواده‌ای که از لحاظِ مالی می تواند زندگیِ خوبی برای چندین نفر فراهم کند، باید بیشتر از دو فرزند داشته باشد تا بچه ها از نعمت خواهر و برادر داشتن، محروم نباشند. همچنین به فکرِ نوه‌هایشان باشند که لذتِ داشتن عمه، خاله، عمو و دایی را تجربه کنند. این خانواده را می‌توان آینده نگر و بافرهنگ دانست. از طرف دیگر، خانواده‌ای که تواناییِ مالیِ کافی ندارد، جالب نیست که فرزندان زیادی داشته باشد.
پس شعارِ « فرزند بیشتر، خانواده ی شادتر» برای همه صدق نمی‎کند؛ همچنان که «فرزند کمتر زندگی بهتر».البته فراموش نکنیم که از قدیم و ندیم گفته‌اند، بچه روزی‌اش را با خودش می‌آورد ولی باید منطقی برخورد کرد.
ElhamSaturn Owl Family
ElhamSaturn Mr.OWL

هوایِ سردِ گرمسیری

ElhamSaturn Cold

هوا چنان سرد است که هر صبح و شب باید شالِ گرم دور خود بپیچیم. حالا به اندازه ایران و جاهای دیگر سرد نیست. ولی برای ِ ما که به هوایِ گرمِ اینجا عادت کرده ایم، هوا سرد است. وضعیت من در محل ِ کار همین است که در تصویر مشاهده میفرمایید.
از بس گفتند که اینجا بیابان است و نخلستان است و جزء مناطق گرمسیری است، همه باورشان شد و در هیچ خانه و شرکتی فکری برای شوفاژ و بخاری نکردند. اگر هم به دنبال بخاری باشی، با خنده ی مردم روبرو می شوی که میخواهی بخاری بخری؟ آن هم اینجا؟ در این کشور؟
باور کنید هوا سرد است. هر چند که من عاشق این هوای سرد هستم. هوای سرد را برای همین قهوه ی داغ و شال و گرم شدن ها دوست دارم.

الهامِ واقعی

ElhamSaturn Chaman

دیروز صبح وقتی منتظر اتوبوس بودم، چند دختر راهنمایی-دبیرستانی ِ شیطون و پرسروصدا هم آنجا بودند. چقدر لذت بردم از بودن در کنارشان. اصلا دوست داشتم اتوبوس دیر بیاید. زمان بایستد تا من بیشتر در کنارشان باشم. حس میکردم از جنسشان هستم. میفهممشان. دلم هوای مدرسه را کرد. دلم هوایِ وقتی که ۱۶- ۱۷ -۱۸ ساله بودم. همین بهانه‌ای شد تا دیروز همه‌ی مسیر محلِ کار تا خانه را پیاده برگردم. دیروز پر از ذوق و شوق بودم. از یک سراشیبی با زاویه ی ۶۰-۷۰ درجه بالا رفتم و موقع برگشتن خودم را رها کردم. نزدیک بود سرم بخورد به ستونِ روبرو. گوشه‌ی شالم را جلوی دهانم آوردم و به حرکتم خندیدم.
دیروز وفتی رسیدم خانه، کیفم را گذاشتم و دوربینم را برداشتم و رفتم پارک ِ نزدیکِ خانه. خیلی وقت بود که نرفته بودم. بچه ها داشتند فوتبال بازی میکردند. تماشای بازی‌شان و کری خواندشان برای همدیگر بسیار شیرین بود. به بازیِ بچه ها نگاه کردم و روی چمنها راه رفتم. روی چمن ها راه رفتم و عکس گرفتم.
ElhamSaturn Football
هرچند عکس خوبی نشد؛ با آن ستون ِ چراغ وسط عکس:)) ولی دوست داشتم بازی بچه ها را در قاب دوربینم داشته باشم. پیش خودم تاکید داشتم که حتما توپِ فوتبالشان در تصویر باشد. دیروز روی شن ها هم راه رفتم و شما چه میدانید چه کیفی دارد روی شن راه رفتن. بعد یک جای خلوت پیدا کنی و شن های داخل کفشت را خالی کنی. دیروز خیلی خوش گذشت. دیروز خیلی الهام بودم. یک الهام به معنای واقعی.
ElhamSaturn Sands

* این متن برای بارِ دوم نوشته شده است. بارِ اول به دلیل مشکلاتِ فنیِ سایت، از بین رفت.

دوسالگی

ElhamSaturn Minakari
دوسالگی وبلاگ ِ دختر زمستان را با درددل آغاز میکنم. درددل با بعضی از خواننده های وبلاگم.
نمیدانم چطور شروع کنم. بگذارید نکته به نکته بنویسم.

* راستش قبلاها تعداد بازدیدکننده های وبلاگم به انگشتان دست هم نمیرسید. حتی نزدیک ترین دوستانم هم از به روز شدنش باخبر نمی شدند. باید خودم دعوت میکردم تا مطلبم را بخوانند و نظرشان را بگویند. الان به نسبت قبل بازدیدکننده های بیشتری دارم. خیلی هایشان را هم نمیشناسم و هیچ آشنایی ندارم. ولی همه ی همه ی آنهایی که می آیند و نوشته هایم را میخوانند و از دیدن عکس هایم لذت میبرند، دوستشان دارم و ممنونم که میهمان این خانه ی مجازی ام می شوند.

** من از دنیای خودم مینویسم. از همین حوالیِ خودم. مگر غیر از این باید باشد؟ آدم در خانه ی خودش هر کاری که میخواهد می کند. خب اینجا هم خانه ی مجازی ِ من است. میپسندم که از روزهایم بنویسم و لحظه هایم را با دوربین ثبت کنم. این کار را دوست دارم. نمیخواهم شاد بودنم را به رخ کسی بکشم. نمیخواهم با غم هایم دلِ کسی را غمگین کنم. نمیخواهم با داشته هایم دلِ کسی را بسوزانم. فقط میخواهم روزهایم را ثبت کنم. کسی را هم مجبور نکردم که چشم بدوزد به آنچه که دارم. دوست ندارم حسرت دنیای من به دل کسی باشد.

*** زندگی ِ هیچ کس کامل و به دور از آرزو و خواستن ها نیست. هر کسی یک سری چیزها در زندگی اش دارد و یک سری چیزها ندارد. فرد این اختیار را دارد که نوع زندگیِ خودش را انتخاب کند. می تواند از آنچه که دارد و آنچه که می تواند برای خودش فراهم کند، لذت ببرد و زندگی ِ شادی در پیش بگیرد. می تواند هم در حسرت نداشته هایش و داشته هایِ مردم باشد و زخم زبان و کنایه بزند و زندگی اش را تیره و تیره تر کند.

**** گاهی وقتها میخوانم که کسی در حال خوردنِ لواشک یا قارا است. اصلا اسم قارا که میشنوم، آب در دهانم جمع می شود. چشم هایم را برای چند ثانیه ای میبندم و خودم را در آن بازار تونلی شکل در میدانِ امامِ اصفهان تصور میکنم و آن قارا های قهوه ای و سفیدی که در کنار هم چیده اند.
گاهی وقتها به شدت دلم طبیعت بکر می خواهد. اصلا جنگلهای گیلان را می خواهد. سرسبزی می خواهد. باران و برف می خواهد. برف بازی و ساختن آدم برفی می خواهد. هر روزِ خدا دلم مشهدالرضا می خواهد. وقتی کسی عکسی از گنبد طلا میگذارد و مینویسد که زائر است،اصلا دلم می رود. محرم که می شود، همه ی شبکه های مجازی پر می شود از غذاهای نذری. از شله زرد و قیمه ی مجلس امام حسین. آنقدر دلم می خواهد. آنقدر دلم می خواهد.
گاهی عکس های ظروف آبی رنگ ِ سفالی را میبینم و گاهی میناکاری ها. دلم میخواهد یک سری از همه شان داشته باشم. گاهی چشمم به سفره های ترمه میخورد. به شیرینی هایی که مخصوص ایران است.
گاهی از دوستی ها می خوانم. دلم میخواهد من هم یک دوست صمیمی ِ خوب داشتم.از آن دوستی های چندین و چند ساله. دوستی که هم عقیده باشیم. بتوانیم با هم برویم بیرون. خرید کنیم و خوش باشیم.
گاهی از نمایشگاه کتاب می شنوم و کتاب های جدیدی که به بازار آمده اند و من دسترسی به آنها ندارم. حتی اگر بخواهم بروم در کتابخانه ای بنشینم و کتاب بخوانم، همه اش کتاب های عربی و انگلیسی است. همیشه هم دوست داشتم برای یک بار هم که شده جشنواره های فیلم و تاتر و موسیقی که در بهمن ماه برگزار می شود، شرکت کنم. دوست دارم در یک کنسرت شرکت کنم و آهنگ های مورد علاقه ام را به صورت زنده بشنوم.
دلم دید و بازدیدهای ایام عید میخواهد. دور هم جمع شدن های شبِ یلدا. دلم یک مادربزرگ قصه گو می خواهد. دلم میخواست پنجره ی اتاقم کامل باز می شد که میشد از آسمانش عکس بگیرم. گاهی دوست دارم پدرم اجازه بدهند تا بروم و کشورهایی که مشتاق دیدنشان هستند ببینم. کشورهای جنوبی ِ اروپا. آفریقای جنوبی. شیلی. مکزیک.و خیلی خیلی چیزهای دیگر که بخواهم تک تک شان نام ببرم، یک پاراگراف طولانی خواهد شد.

***** می بینید؟ در زندگیِ من هم یک سری چیزها نیست که شاید در زندگی شما باشد. فراوان هم باشد. ولی من به اینها دیدِ حسرت ندارم. اینجور نیست که اگر کسی را ببینم که نداشته هایم را دارد، دچار افسردگی شوم که چرا من ندارم. من یاد گرفته ام که از آنچه که دارم نهایت استفاده را ببرم. نهایت ذوق و شوقم را نشان بدهم. یاد گرفته ام برای داشته هایم شاد باشد. هر چقدر هم دلتنگ ِ نداشته هایم باشم، اما داشته هایم را در زندگی ام پررنگ می کنم. اصلا گاهی نداشته هایم هم دوست دارم. از نداشتن ِ نداشته ام هم گاهی خوشم می آید. من دوست دارم با همین چیزها شاد باشم. همه اش چند سالی در این دنیا هستم. چرا از آنچه که برایم محیا شده لذت نبرم؟

****** من این حق را دارم که در وبلاگ ِ شخصی ِ خودم از روزهایم و دوست داشتنی هایم و داشته هایم بگویم و شادی ام را دو چندان کنم. در شبکه های مجازی کمرنگ شدم که کسی به اجبار نخواهد از من بخواند و ببیند. اینجا خانه ی مجازیِ من است. ناراحت می شوم وقتی کسی بخاطر عکس هایم، بخاطر شادی هایم سرزنشم می کند. من اصراری برای حضور کسی در این خانه ندارم. اگر باشید و مثل من لذت ببرید، قدمتان به روی چشم. اگر خوشتان نمی آید و از خواندن و دیدنشان اذیت می شوید، بدانید من هم اذیت می شوم. من قصد آزار کسی را ندارم. در خانه ی خودم دارم روزهایم را میگذرانم.

******* گفتم کاش دیگر ننویسم و عکس نگیرم. حداقل بروم جایی مخفی شوم و برای دل خودم و خودت فقط بنویسم. گفت اگر باز پیدایت کردند چه؟ اینجوری اگر باشد که باید خودت را در یک گونی بپیچی و راه بروی.