دلتنگِ صبح های دلنشین

عکس

از وقتی شاغل شدم، دلم برای این صبحانه های دلچسپِ تک‌نفره‌ تنگ شده.

این روز ها صبحانه ام یک ساندویچ پنیر یا یک کروسانت زعتر است که در راه رسیدن به محل کار میخورم.

دلم آن صبح هایِ دلنشینم را میخواهد.

پی نوشت: این وبلاگ به مدت یک هفته – شاید بیشتر و شاید کمتر- به روز نخواهد شد.

شیرینی

عکس

باید این خوراکی های خوشمزه باشند تا شادی های کوچکِ زندگی برقرار باشد. تصورِ زندگی بدون شکلات یا کلوچه های خوشمزه یا شیرینی های دیگر، سخت است. شکرِ نعمتِ سلامتی در کنار این شیرینی ها، زندگیِ را رنگین تر می‌کند.

روی صندلی رو به پنجره لم بدهی و نگاهت بدوزی به آسمان ِ سفید ِ پر از ابر و این آهنگ شاد و زیبای سریالِ “غرور و تعصب” ورژن ۱۹۹۵ رو گوش دهی و لذت ِ شیرینی ها را در دهانت حس کنی و منتظر بارش باران باشی.

این آهنگ ساخته ی آهنگساز ۷۷ ساله ای به نام CARL DAVIS است که در سال ۱۹۹۵ برای تیتراژ شروع سریال “غرور و تعصب” ساخته است. این آهنگ پر از خاطره است و به نظر من ورژن ۱۹۹۵ ِ غرور و تعصب از بهترین اثر تصویری برای رمان معروف JANE AUSTEN است.

از خوشی های دخترانه

عکس

از خوشی‌های دخترانه این است که وقتی یک لباس نو میخریم، آن را بپوشیم و به مدت نیم ساعت – شاید هم بیشتر- با یک آهنگ فوق العاده شاد، جلوی آینه برقصیم و ذوق کنیم.

مخصوصا اگر یک لباس پر گل ِ چین‌دار باشد.

پی نوشت: از خوشی های دخترانه ی بعضی از دخترها

من ایرانی‌ام!

چارقد (روسری)

همان روز اول شاغل شدنم به مشکل برخوردم. همه ی همکارها و هر کسی از راه میرسید فکر میکرد من سوری هستم. بعد که میپرسیدند و من میگفتم سوری نیستم، حدس دوم‌شان فلسطین بود. برای بار دوم که با جواب منفی روبرو می‌شدند، به سراغ دیگر کشورهای شامی میرفتن. ” پس اردنی هستی؟”، “شاید  لبنانی هستی؟”. بعد که متوجه می‌شدند من اصلا عرب نیستم، اولین کشورهایی که به ذهنشان می آمد، پاکستان و هندوستان بود. در آخر خودم مجبور بودم بگویم ایرانی هستم. و من چقدر بدم می آید کسی مرا سوری، فلسطینی ، پاکستانی و یا متعلق به هر کشور دیگری بداند. البته حق دارند که در نگاه اول  فکر کنند عرب هستم. اکثر ایرانی‌هایی که به تازگی به امارات آمده اند؛ ترجیح میدهند بی حجاب باشند. همکارهای من هم با دیدن آنها و دیدن ِ من با آن مدل عربی شال سرکردن، حدسی جز این نمیتوانند داشته باشند.

راه حلِ من برای روزِ سوم این بود که روسری سر کنم. اصلا ایرانی ها از همان اول هم چیزی داشتند به عنوان چارقد. یک پارچه ی چارگوشه که به تعبیر فرهنگ لغت دهخدا جامه ای است که زنان زیر چادر بر سرافکنند. روسری‌ام هم با همان مدلِ ایرانی زیرِ چانه گره زدم. اصلا خیلی‌ها با دیدن این مدل روسری سر کردن، سریع متوجه میشوند که طرف ایرانی است. چند روزی با این روسری چهارگوش و گره زیر چانه رفتم و بعد که برای همه جا افتاد من ایرانی‌ام، به همان حجاب قبلی ام برگشتم.

روسری سر کردن، آن هم با گرهِ ایرانی قشنگ و دوست داشتنی است؛ اما از لحاظ حجاب، من با شال احساس راحتی و امنیت بیشتری دارم. D:

عصرانه، دونفره، خواهرانه

عکس

خواهرها باید همیشه برای هم وقت داشته باشند. خواهرها باید همیشه همدم ِ هم باشند. حتی اگر بزرگ شوند و ازدواج کنند و بچه دار شوند، باز هم باید خاله بازی شان را داشته باشند. باز هم باید همدیگر را برای صرف چای و شیرینی و ناهار و شام دعوت کنند و با هم بگویند و بخندند و شاد باشند. خواهرها باید در هر حالی یک وقتی برای همدیگر داشته باشند که  تنهایی مثل قدیم ها باهم باشند و حرف بزنند و خوراکی های خوشمزه بخورند و از خاطرات مشترکشان حرف بزنند.

عکس

انقدر حرف زدیم و عکس گرفتیم که چای سرد شد و از دهن افتاد :))

عکس

عصرانه های شیرین ِ دونفره ی خواهرانه

کافه

عکس

دلم می‌خواهد یک کافه داشته باشم. برعکس ِ همه ی کافه ها که از رنگ های تاریک و تیره برای فضای داخلی اش استفاده میکنند که به اصطلاح جای دنجی به نظر بیاید، من دلم میخواهد یک کافه ی سفید و روشن داشته باشم. دوست دارم مشتری هایم همه انسانهای پر امید و شادی باشند که برای چند دقیقه ای تفریح و لحظات خوش به کافه ام بیایند. دوست ندارم با آدم های خسته ای مواجه شوم که همه ی ناامیدی و خستگی خود را به کافه ام بیاورند و به دنبال یک جای تاریک و “دنج” برای قایم شدن باشند. یک کافه ی سفید پر از گلهای صورتی. قوری و فنجان های گل گلی و گل های تازه روی هر میز و کاپ کیک های خوشمزه و شیرینی های لذیذ به همراه نوشیدنی سرد و گرم متنوع.

از بین همه ی کافه هایی که تا بحال رفتم، کافه شکسپیر را بسیار پسندیدم و هربار که به آنجا می‌روم، حسرت میخورم که چرا من یک کافه ندارم. فضای کافه شکسپیر بیشتر مربوط به دوره ویکتوریا است و پر از رنگ های شاد. هر چند ترجیحِ من برای کافه ام فقط رنگ سفید و روشن ِ پر از گل است. در کافه ام کتابخانه هم قرار می‌دهم. برای تزییناتش هم ازهنر خودم استفاده میکنم. حتی رومیزی‌هایش هم با سلیقه ی خودم میدوزم. حتی دوست دارم کیک ها و شیرینی هایش هم خودم بپزم. در سرم هزاران برنامه دارم برای کافه ام.

عکس

کادو

عکس

کادو، دوست داشتنی ترین چیزی است که در هر حالی من را شاد میکند. مخصوصا اگر کادوی تولد باشد. عکس بالا مربوط به خواهر بزرگه که گفت خودم یکی از آنها برای کادوی تولد انتخاب کنم و یکی را به عنوان سوغاتی.

عکس

این دستبند هم مربوط به خواهر سوم است که با خودش از ایران آورده بود و تا روز تولدم صبر کرد و بعد هدیه را داد. یک دستبند چرمی با یک پلاک طلایی و نگین عقیق. همیشه دوست داشتم نگین عقیق را به همراه داشته باشم ولی از انگشترش خوشم نمی آمد. احساس پیر بودن به آدم دست می دهد. این هدیه ی فوق العاده یکی از آرزوهایم را برآورده ساخت. طرحش آنقدر ظریف و زیبا و ایرانی است که دوست دارم هر روز به دستم باشد.

امسال بابا و مامان و داداش و خواهرِ دوم، کادوی تولد را نقدی دادند. نمی دانم وقت نداشتند برای خریدِ کادو یا خواستند که هدیه ام را خودم  انتخاب کنم. در هر صورت کادو هر چه باشد، خوب است. اصلا آدم دلش شاد می شود. و صدالبته کادو از طرف عزیزانت و نه هر کسی!

هدیه ی خواهرزاده

عکس

,You Tell stories with Word

!We tell stories with Jewelry

عکس

هدیه ی خواهرزاده ام، برای تولدم. اولین هدیه ای که با پول توجیبی خودش برایم خریده بود و با خودش آورده بود.  البته برای بقیه خاله ها و مادربزرگش هم به عنوان سوغاتی آورده بود. اما برای من مناسبت داشت. هدیه ی خیلی دوست داشتنی و زیبا که یک هفته قبل از تولدم دریافت کردم. روز تولدم خودش اینجا نبود اما هدیه اش بود.

عکس

می شود گفت اولین هدیه ی تولد ِ بیست و شش سالگی ام بود. برایم خیلی خیلی عزیز است. این یادگاری می ماند تا هر وقت میبینمش به یادش بیافتم و منتظرِ کریسمسِ سال بعد باشم تا دومرتبه همدیگر را ببینیم.

هدیه ای از طرف خواهرزاده ی عزیزم که ۱۰ سال از من کوچکتر است ولی صمیمیت زیادی بین ما هست.

تولدم

عکس

انقدر خسته شده بودم که گفتم وقتی رسیدم خانه، یکراست میروم اتاقم و می خوابم. اصلا انتظار نداشتم برایم کیک تولد گرفته باشند و منتظر آمدنم که تولدم را جشن بگیرند. حتی بابا که آن ساعت همیشه خواب هستند، بیدار مانده بودند. خیلی خیلی شب خوبی بود دیشب.

بیست و پنج سالگی ام پر از اتفاق بود. پر از روزهای خوش و شیرین.  در بیست و پنج سالگی پایان نامه ام را تحویل دادم و بهترین دفاع را داشتم. یکی از طلایی ترین روزهای زندگی ام را می توانم همان روزِ دفاع بدانم. در جشن فارغ التحصیلی، اسمم را به عنوان یک بایوتکنولوژیست صدا زدند و مدرکم را تحویل گرفتم. در بیست پنج سالگی برای اولین بار اتاقِ عمل را از نزدیک دیدم. نوروزِ بیست و پنج سالگلی ام، میهمان امام رئوف بودم. آخرین اتفاق هم شاغل شدنم بود و ده ها خاطرات خوب و شیرینی که به جا ماند. برای همه ی این روزهای قشنگ از خدای خوبم ممنونم.

من – الهام بانو- دخترِ زمستان، امروز صبح ۲۶ ساله شدم. از امروز ربع قرن دوم زندگی ام را آغاز میکنم. پیشاپیش از خدای مهربون برای روزهای قشنگی که برایم در پیش دارد، متشکرم.

عکس

تولدم مبارک :)

شاغل بودن

IMG_1172

شاغل که باشی که باید هم حواست به کارت باشد و هم خانه. مخصوصا ساعت هایی که سرکاری و خانه نیستی. باید قبلش همه چیز را آماده کنی تا نبودنت پررنگ نشود.

این روزها که بابا سرما خورده اند و قرص هایی که من مسئول یادآوری شان هستم.