عصرانه ی یک روز بارانی

عصرانه ی یک روز بارانی

روزهای بارانی باید از خانه دور بود. باید زیر باران راه رفت و بعد از اینکه حسابی خیس شدیم برویم سراغ یک کافه که فضای باز داشته باشد. آنوقت یک فنجان چای گرم با کیک شکلاتی سفارش بدهیم و لذت ببریم.
اما باران صبر و تحمل نداشت. منتظر نماند تا من حالم خوب شود. مجبور شدم از پنجره باران را تماشا کنم و در خیالم خیسِ باران شوم و بعد از خودم پذیرایی کنم. قدری کلوچه و چای با چاشنی یکی از آن آهنگ های قدیمی که سن و سال دارها خاطره ها برایشان زنده میشود با شنیدنش.

قلب پارچه ای

دیروز برای کودک درونم چند تا قلب دوختم تا به دستگیره های کمد و شلف و کشو آویزان کند. سه تا دوختم. ولی باز هم میخواهد. تازه از من خواسته قلب های بزرگتری هم بدوزم تا برای تکیه روی تخت بگذارد.

عکس

خیلی گشتم تا قلب های پارچه ای آماده بخرم. بعضی ها با شن پر شده بود که من دوست نداشتم و بعضی ها هم که با پنبه و پشم و اینها پر شده بود، طرح پارچه اش دلنشین نبود. این بود که خودم دست به کار شدم. چند مدل زدم. ایده های جالب دیگری دارم که ان شاءالله روزهای آینده اجرایش میکنم.

عکسعکس

نقاشی

insta4

هیچ وقت هم نقاشی‌ام خوب نبود. همیشه سه تا کفشدوزک بزرگ میکشیدم یا یک خانه‌ی قارچی. البته این سوژه ها اوج نقاشی‌ام بود. درست بعد از آن تابستانی که کلاس نقاشی رفتم و اینها را یاد گرفتم. قبلش همیشه یک خانه با بام شیب‌دار میکشیدم که رودخانه از کنارش میگذشت و پشت خانه کوه بود و اطرافش گل و درخت. چندباری هم عکس عروس و داماد میکشیدم بزرگ وسط دفتر نقاشی.

سارالی

سارالی

این عروسک دوست داشتنی که در عکس میبینید، اولین هدیه‌ی خواهرم به من بعد از ازدواجش بود. یک عروسک خوشگل و دوست‌داشتنی که نامش را سارالی گذاشتم.
از نُه سالگی تا الان با من است. در تمام این سالها بارها با او حرف زدم و خندیدم. حتی دوران دانشجویی هم با خودم به خوابگاه می‎بردم.
سارالی را حتی از باربی‌هایم هم بیشتر دوست داشتم. رنگ چشم‌هایش، موهای فِرش، لباس آبی و توری‌اش و خلاصه همه چیزِ این عروسک را دوست داشتم و دارم.
مطمئنا این عروسک همیشه برای خودم باقی می‌ماند و دخترم صاحبِ آن نخواهد شد. D: