مادرِ حسودی خواهم شد !

من از آن مادرهای حسودی خواهم شد که اگر یک روز دخترم یا پسرم بیاید و بگوید:«مامان بریم رستوران غذای خوشمزه بخوریم!» ناراحت می‌شوم و حتی شاید افسرده شوم. دستپختِ من باید آنقدر خوب باشد که بچه هایم خوراکی‌هایی که مادرشان درست می‌کند به دستپخت دیگران و کارخانه ها ترجیح دهند. برای همین خاطر باید من این توانایی را داشته باشم که انواع گوناگون خوراکی و نوشیدنی هایی که بیشتر مورد علاقه بچه هاست، درست کنم. از آنجاییکه تنوع شیرینی ها بسیار زیاد است و بچه ها عاشقِ شیرینی، باید از همین الان دست به کار شوم و طرز پخت تک تک‌شان را یاد بگیرم. همچنین باید تا جایی که میتوانم یاد بگیرم که غذاهایی سالم و لذیذ، با تزیینات دوست داشتنی درست کنم؛ که بچه هایم فرق دستپخت مادرشان با دیگران تشخیص دهند. می‌دانم خودخواهیِ محض است، ولی من یک مادر خودخواه خواهم شد که وقتی بچه هایم بعد از خوردن غذای دیگران گفتند:«هیچی دستپخت مامان نمیشه» ذوق کنم و قند در دلم آب شود.

بله، باید از همین حالا دست به کار شوم. همین الان هم دیر است. ببخشید که من مثلِ دخترهای روشنفکرِ امروزی نیستم و از آشپزی بدم نمیاید.  و البته که فقط آشپزی نیست. بچه هایم باید شاهد یک مادر نمونه و تک باشند. برای همین باید از همین الان که از هیچکدامشان خبری نیست، دست به کار شوم که وقتی پا به زندگی ام گذاشتند، یک مادرِ هنرمندِ بالفعل داشته باشند.

اگر شما هم فکر می‌کنید یک مادر حسود و خودخواه خواهید شد، از همین الان دست به کار شوید.

عکستلاش امروزم برای بچه هایم ;)

نوشیدنی لیمو و نعناع

این نوشیدنی خوشمزه که در تصویر پایین میبینید،  از معدود نوشیدنی های مورد علاقه من است که همیشه به عنوان اولین سفارش در رستوران ها مطرح میکنم. چند روز پیش خواهرم در خانه خودشان درست کرد و امروز قبل از اینکه این پست را بنویسم، خودم مشغول درست کردنش بودم.عکس

موادی که برای درست کردنش نیاز داریم :

 آب‌لیمو تازه (که آب به آن اضافه شده است)

چند برگ نعناع (۳-۴) برای یک لیوان

شکر ۱-۲ قاشق چای خوری

یخ ۵-۶ عدد برای یک لیوان

همه ی مواد را در مخلوط کن میریزیم و آنها را مخلوط می‌کنیم. به حدی که یخ ها ریز شوند و رنگ سبز نعناع را به خود بگیرند. برای سهولت کار میتوان اول برگ های نعناع را به قطعات کوچکتر تبدیل کرد و بعد با یخ در مخلوط کن، ریزشان کرد و بعد آب‌لیمو و شکر به یخ و نعناع ِ ریز شده اضافه کرد.

این نوشیدنی ساده و خوشمزه آماده است برای یک ظهر تابستانی.

هشدار: از صدای مخلوط کن هنگام خورد کردن یخ ها نترسید.

یه حبه قند توی حوض نقاشی

اولین چیزی که جذب شدم تا فیلم یه حبه قند را ببینم، بازیگری نگار جواهریان بود. قبلا فیلم کتاب قانون و طلاو مس را دیده بودم و از همان جا جذب بازیگری اش شدم. با همه ی احساسِ مخصوص به خودش، نقش‌ش را اجرا میکند.
یه حبه قند یک زندگی اصیل ایرانی در خانه ای با سبک قدیمی نشان میدهد. دو مراسم مهم در زندگی آدم ها را به تصویر میکشد. یکی ازدواج و دیگری مرگ. عروسِ این جشن عروسی شاید منتظر یک معجزه بود تا خواسته ی دلش برآورده شود. هرچند که دلش را نادیده گرفته بود تا دلِ مادرش را شاد کند. جشنی که با مرگِ بزرگ خانواده- دایی-  پیوند می‌خورد و مسیر داستانی که داشت پیش میرفت را عوض میکند. مرگ کسی که هم زنده بودنش برکت داشت هم نبودنش؛ که باعث شد این جشن سر نگیرد و شاید عروسِ قصه به خواسته‌ی دلش برسد. همه‌ی شور و شعفی که جمع شده بود برای یک جشن عروسی، حالا باید برای یک عزاء بکار برده میشد. اذانی که پشت بام سر داده شد، شاید اوج فیلم بود که اشک ببیننده را جاری می‌کرد و بغضی که در گلوی مادر حبس شده بود و روضه ای که اشک را جاری ساخت. 

با دیدن این فیلم، دلم خواست ایران می بودم و همه ی آن شادی ها را حس میکردم. دلم شرکت در مراسم شادی و جشن عروسی خواست. اینکه از چند روز قبل همه ی نزدیکان عروس دور هم جمع میشوند برای اجرای هر چه بهتر مراسم. همه خوشحال و شادند. به یاد دوران کودکی ام افتادم. تابستان هایی که به ایران می آمدم و برای مراسم عروسی فامیل و نزدیکان به شهر خودمان میرفتیم. هفت روز و هفت شب. هر شب یک مراسم مخصوص به خودش بود. همه جا شادی و خنده بود و برای من که بچه بودم شادی اش دوچندان بود. همانطور که فیلم را تماشا میکردم، همه آن خاطرات را در ذهنم مرور میکردم.

آنچه که در بالا خواندید، متنی بود که بعد از تماشای فیلم «یه حبه قند» نوشته بودم  و فرصت نشده بود که متن را کامل و منتشر کنم. امروز که «حوض نقاشی» را دیدم، به یاد این نوشته افتادم.حوض نقاشی را هم دوست داشتم. مثل همه‌ی آن فیلم‌هایی که نگار جواهریان بازی کرده است. بدون شک اگر از من بپرسند بازیگر مورد علاقه‌ات چه کسی است، نام نگار جواهریان را خواهم آورد. اینکه بازی نگار جواهریان، این فیلم را جذاب‌تر و خواستنی‌تر کرده است، اغراق نیست.

حوض نقاشی داستان دو انسانِ عاشقی بود که با بقیه افراد جامعه فرق داشتند؛ اما همه‌ی تلاش خود را کردند تا با سختی های زندگی کنار بیایند. با اینکه از نظر ذهنی مشکل داشتند اما شاید در بعضی موارد طرز فکرشان از انسانهای عاقل هم بیشتر بود؛ به عنوان مثال می‌توان به نحوه‌ی نگاهِ رضا به کار و نقش مرد در زندگی اشاره کرد. رضا برای راحتی و رفاه خانواده اش به همان یک کار ثابتش اکتفا نکرده و همه سعی و تلاشش را برای رفاه و راحتی خانواده اش بکار میبرد. در مقابل این شخصیت مردی تحصیلکرده داریم که به دنبال کار است و معتقد است چون تحصیلات بالایی دارد، حاضر به انجام ّ کارهای کوچک و پیش پا افتاده نیست. جدای از این مسائل، روابط دوستانه و پر محبتی که در بین رضا و همسرش-مریم- و پسرشان وجود دارد، دیدنی و جذاب است. شاید اگر ما با این افراد آشنا نبودیم و آنها را روزی در خیابان می‎دیدیم، برایشان دل میسوزاندیم و در ذهنمان بدترین شکلِ زندگی برایشان متصور می‌شدیم. اما این فیلم نشان داد، چه زندگی گرم و پر از عشقی می‌توانند داشته باشند؛ زندگی که خیلی از آدم‌های عاقل  شاید حسرت داشت‌نش را دارند. همانطور که سهیل -پسر رضا و مریم – بعد از چند روز زندگی در خانه ی دوستش به این نتیجه رسید که خانه و خانواده‌ی خودش خواستنی‌تر است. و در آخر خدایی که بالای سرمان است و روزی رسانِ همه ی بنده هایش. خدایی که برایش فرق نمیکند مدرک دکتری داشته باشی یا ذهنی کند.

20130706162637_10

لحظه های خداحافظی

آدم ها از بعضی از خداحافظی‌ها خوشحال می‌شود. همان‌هایی که بعدش نفس راحتی می‌کشیم و با شادی راه‌مان  را کج می‌کنیم و می‌رویم. گاهی وقتها هم دوست داریم این خداحافظیِ آخری باشد که آن صحنه و آن شرایط را تجربه می‌کنیم.

اما برعکس، بعضی از خداحافظی ها خیلی دردناک هستند. حتی با آنکه بدانی آخرین خداحافظی نیست. حتی اگر بدانی جمعه دوباره همه دور هم جمع می‌شوید و دوباره هم را می‌بینید. حتی اگر دیدار هم نباشد و یک مکالمه‌ی تلفنی یا اینترنتی با عزیزانت باشد.

همه ی عمرم، پر است از این خداحافظی های دردناک. با اینکه میدانم باز هم قرار است دور هم جمع شویم و هم را ببینیم، با اینکه میدانم همین هایی که هستند هم قرار نیست جای دوری بروند و سرجایشان هستند تا من دوباره برگردم؛ اما باز هم دردناک میشود برایم این خداحافظی‌ها.

می‌گویم خداحافظ، تک تک‌شان را می‌بوسم و بعد که خودم تنها می‌شوم، بغض میکنم و اشک می‌ریزم و از خدا می‌خواهم برساند آن روزی را که در کنار همه‌ی عزیزانم، همه‌ی همه‌ی عزیزانم باشم.

نمی‌دانم حکمت‌ش چیست که یکی‌مان آن سر دنیا باشد و یکی یک کشور دیگر و آن یکی شهری دیگر. اصلا خانواده‌ی پرجمعیت مزه اش به این است که همه دور هم باشند. یک جمعیتی که همیشه باهم باشند. حتی وقتی که ازدواج کنند و بچه دار شوند، باعث شود این خانواده بزرگ و بزرگ‌تر شود. دلم از آن خانه های قدیمی ایرانی میخواهد که هر گوشه اش یک خانه‌ی مستقل است، اما همه با هم هستند. نه تنها از تعداد اعضای خانواده کم نمی‌شود که زیاد و زیادتر هم می‌شود. همه‌ی عروس‌ها و دامادها و برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌ها که عضوهای جدید خانه می‌شوند. حیاطش یک حوضِ بزرگ آبی پر از ماهی قرمز داشته باشد و عصرها همه‌‌ی خواهرها و برادرها و مادر و پدر ِ خانواده دور هم جمع باشند و بچه ها مشغول بازی و خوشحال از اینکه یک عالمه همبازی دارند.

عکس

همیشه بعد از خداحافظی، این ابر دوست داشتنی بالای سرم نقش می‌بندد و آنقدر به این خیال دلبسته می‌شوم که دوست ندارم بپرانم‌ش. دوس دارم خانه‌ی هر کدامشان را در هر گوشه‌ی حیاط مشخص کنم و در خیالم داستانی بیافرینم. داستانی پر از همان اتفاق های که دوست دارم. داستانی خالی از خداحافظی‌های دردناک

وقتی این خانواده ی پر جمعیت با گذشت زمان، کوچک و کوچک تر شود، به جای شادی همه اش غم به دلها می‌آورد. اما باز هم شکر. خدای مهربانم بخاطر همین هم شکر. بخاطر همین که هر چند وقتی دور هم جمع می‌شویم، حتی اگر یکی دوتای‌مان کم باشد،شکر